![]() |
![]() |
|
|
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این بادارمددخواهی چراغ دل بر افروزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم مهر ورزی
به بستان رو که از بلبل رموزعشق گیری یاد
به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی
فرارسیدن نخستین لحظات آفرینش زندگی
یادگار ماندگار نیاکان نوروز جاودان را تبریک عرض می نمایم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط abb2 |
|
|
دیوانگان:
تاريكي و نور بود؛ بينا و كور بود. زن و شوهري بودند كه عقلشان پارسنگ برمي داشت. اين زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر. دخترها را شوهر دادند و براي پسر بزرگتر زن گرفتند. ماند پسر كوچكتر كه اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود. ر
روزي از روزها مادر قباد به او گفت «فرزند دلبندم! شكر خدا آن قدر زنده ماندم كه شماها را روپاي خودتان بند ديدم. خواهرهايت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت. براي برادرت زن خوشگلي گرفتم و سرشان را گذاشتم رو يك بالين. ديگر آرزويي ندارم به غير از اينكه براي تو هم زني بگيرم و به زندگيت سر و ساماني بدهم.» ر
قباد گفت «من زن بگير نيستم؛ مي خواهم تك و تنها زندگي كنم.» ر
مادرش گفت «اين حرف را نزن تو را به خدا؛ زمين به مرد بي زن نفرين مي كند. اگر مي خواهي شيرم را حلالت كنم بايد زن بگيري.» ر
و آن قدر اين حرف ها به گوش پسر خواند كه او را راضي كرد و دختر خوش بر و بالايي براش دست و پا كرد و با هم دست به دستشان داد. ر
زن قباد با اينكه كمي چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقيه اهل خانه در صلح و صفا زندگي مي كرد. يك روز سرگرم آب و جاروي حياط بود كه يك دفعه تلنگش در رفت و در همين موقع بزي كه توي حياط بود بع بع كرد. زنك خيال كرد بز فهميده كه تلنگ او در رفته. رفت جلو و به بزي گفت «اي بز بيا سياه بختم نكن. قول بده اين قضيه پيش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بويي نبرد, در عوض, من هم گوشواره هايم را به گوشت مي كنم و النگوهايم را به دستت.» ر
بز باز بع بع كرد و ريش جنباند. ر
زن گفت «قربان هر چه بز چيز فهم است.» ر
و زود رفت گوشواره هاش را كرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش. ر
در اين ميان مادرشوهرش سر رسيد و ديد به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو. گفت «كه به گوش و دست اين بز گوشواره و النگو كرده.» ر
زن دويد جلو. گفت «مادرشوهرجان! تو را به جان پسرت بين خودمان بماند. داشتم حياط را رفت و روب مي كردم كه يك دفعه تلنگم در رفت. بز شنيد و بع بع كرد. رفتم پيشش و خواهش كردم اين راز بين من و او بماند و جايي درز نكند. او هم قبول كرد و من گوشواره ها و النگوهايم را دادم به او كه اين قضيه را جايي بازگو يكند. تو را به خدا شما هم به او بگو كه آبرويم را پيش كس و ناكس نبرد و رازم را فاش نكند و به پدرشوهرم نگويد.» ر
مادرشوهر رفت پهلوي بز و گفت «اي بز! به هيچكي نگو كه تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پيرهن گلدارم را تنت مي كنم و چادر ابريشمي ام را مي بندم به كمرت.» ر
بز بع بع كرد و مادرشوهر رفت پيرهن گلدار و چادر ابريشميش را آورد پوشاند به بز. ر
در اين بين پدرشوهر زن سر رسيد و پرسيد «اين چه مسخره بازي اي است كه درآورده ايد؟ چرا رخت كرده ايد تن بزي و زلم زيمبو بسته ايد به او؟» ر
بز بع بع كرد. مادرشوهرش گفت «اي داد بي داد! به اين هم گفت.» ر
بعد رفت جلو و به شوهرش گفت «كاريت نباشه! عروسمان سرفيد و بز فهميد او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز كه قضيه بين خودشان بماند؛ اما بز نتوانست اين سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت. من هم رفتم پيرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با اين چيزها سرگرمش كرديم كه به كس ديگري نگويد. حالا هم كه خودت ديدي خنگ بازي درآورد و به تو هم گفت.» ر
پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت «آفرين بزي! اگر به كسي چيزي نگويي من كفش هاي ساغريم را كه تازه خريده ام مي كنم پاي تو.» ر
و رفت كفش هاش را آورد و به پاي بز كرد. ر
در اين موقع برادرشوهر زن از راه رسيد. تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند. پرسيد «اين كارها چه معني مي دهد؟» ر
ماجرا را براش شرح دادند و او هم كلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز. ر
حالا بيا و تماشا كن! بز گوشواره به گوش, پيرهن به تن, چادر به كمر, النگو به دست, كفش به پا و كلاه به سر ايستاده بود و اهل خانه دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسي به او مي گفتند «اي بز خوب و مهربان! مبادا به قباد بگويي كه تلنگ زنش در رفته كه بي برو برگرد سه طلاقه اش مي كند و از خانه مي اندازدش بيرون.» ر
هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر كدام با خواهش و تمنا به بز سفارش مي كردند كه اين راز را پيش قباد فاش نكند كه قباد سر رسيد و همين كه بز را به آن وضع ديد, پرسيد «چرا بز را به اين ريخت درآورده ايد؟» ر
مادرش گفت «چيزي نيست! اتفاقي است كه افتاده و ديگر هيچ كاريش نمي شود كرد. فقط بين خودمان بماند. زنت داشت تو حياط آب و جارو مي كرد كه يك دفعه از جايي صدايي درآمد. بز فهميد صدا از كجا بوده و زنت رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز كه قضيه فيصله پيدا كند و خبر جايي درز نكند. در اين موقع من رسيدم و همين كه فهميدم حيثيت عروسم در خطر است, معطل نكردم و تند رفتم پيرهن و چادرم را آوردم كردم تنش كه راضي بشود و راز عروسم را فاش نكند. پدر و برادرت هم يكي بعد از ديگر آمدند و وقتي ديدند اوضاع از چه قرار است, آن ها هم كفش و كلاهشان را پيشكش بز كردند. همه اين كارها را كرديم كه بز چفت و بست دهنش را محكم كند و حقيقت را به تو نگويد؛ اما شك نداشته باش كه اين جور وصله هاي ناجور به زن تو نمي چسبد و صدا از زنت درنيامده و بز عوضي شنيده.» ر
وقتي قباد اين حرف ها را شنيد, از غصه دود از كله اش بلند شد. گفت «ديگر نمي توانم بين شما ديوانه ها زندگي كنم. اينجا مبارك خودتان باشد و خوش و خرم با هم زندگي كنيد.» ر
آن وقت از خانه زد بيرون و رفت سراغ پدرزن و مادرزنش و ماجراي زن و كس و كارش را براي آن ها تعرف كرد و آخر سر گفت «حالا شما بگوييد من با اين ديوانه ها چه كار كنم؟» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت توسط abb2 |
|
|
درخت سیب و دیو :
در زمان قديم, پادشاهي سه پسر داشت و يك طوطي. ر
روزي از روزها, طوطي به پادشاه گفت «خيلي دلم تنگ شده؛ اجازه بده برم هندوستان سري بزنم به قوم و خويشم.» ر
پادشاه پرسيد «چند روزه برمي گردي؟» ر
طوطي گفت «ده روزه.» ر
پادشاه كه خاطر طوطي را خيلي مي خواست و نمي توانست او را دلتنگ ببيند, گفت «برو! اما سوغاتي يادت نرود.»ر
طوطي گفت «به روي چشم!» ر
و شاد و شنگول پر كشيد و رفت و همان طور كه قول داده بود, روز دهم برگشت. ر
پادشاه از ديدن طوطي خوشحال شد و گفت «از هندوستان براي ما چه سوغاتي آورده اي؟» ر
طوطي يك دانه تخم سيب داد به پادشاه و گفت «اين هم سوغات شما. آن را بده به باغبان در باغ بكارد, كه سيب خيلي خوبي است.» ر
پادشاه تخم سيب را داد كاشتند و طولي نكشيد كه از خاك سر درآورد؛ بزرگ شد؛ گل كرد و پنج تا سيب آورد. ر
يك روز باغبان رفت به باغ كه سيب بچيند و ببرد براي پادشاه؛ ولي ديد يكي از سيب ها نيست. رفت به پادشاه گفت «قربان! يكي از سيب ها نيست.ر»
پادشاه پرسيد «كي آن را كنده؟» ر
باغبان جواب داد «خدا مي داند.» ر
شب بعد, وقتي براي پادشاه خبر بردند كه باز هم يكي از سيب ها چيده شده, پادشاه خيلي خشمگين شد. دستور داد «هر طور شده دزد سيب را پيدا كنيد. مي خواهم بدانم چه كسي است كه جرئت مي كند سيب هاي من را بدزدد.» ر
پسر بزرگ پادشاه گفت «پدرجان! اجازه بده امشب من برم به باغ و كشيك بدهم.» ر
پادشاه گفت «برو!» ر
غروب همان روز, پسر بزرگ پادشاه چند تا مرد جنگي برداشت؛ مطرب را هم خبر كرد و رفت به باغ و براي اينكه خوابشان نبرد مشغول شدند به عيش و نوش و نيمه هاي شب آن قدر سياه مست شدند كه خوابشان برد. ر
صبح كه بيدار شدند, ديدند باز يكي از سيب ها نيست. پسر پادشاه خجالت زده رفت پيش پدرش. گفت «تا نزديك صبح بيدار بودم و كشيك مي دادم؛ اما يك دفعه خوابم برد وقتي بيدار شدم, ديدم يكي ديگر از سيب ها چيده شده.»ر
پسر وسطي گفت «پدرجان اجازه بده امشب من برم و دزد سيب ها را بگيرم.» ر
پادشاه قبول كرد و آن شب پسر وسطي رفت به باغ و مثل برادر بزرگش مشغول ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت توسط abb2 |
|
|
دختران انار
روزي بود؛ روزي نبود. زن پادشاهي بود كه بچه دار نمي شد. يك روز نذر كرد اگر بچه دار شود يك من عسل و يك من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد براي ماهي هاي دريا.
از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسري زاييد. پادشاه خيلي خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغاني كردند و جشن بزرگي راه انداخت.
يك سال, دو سال, پنج سال گذشت و زن نذر و نيازش را به كلي فراموش كرد.
روزها همين طور آمدند و رفتند تا يك روز زن نگاهي انداخت به قد و بالاي پسرش و به فكر فرو رفت. با خودش گفت «اي دل غافل! پسرم بيست و يك ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نكرده ام.»
پسر وقتي ديد مادرش به فكر فرو رفته پرسيد «مادرجان! چه شده؟ انگار خيلي تو فكري.»
زن گفت «پسرم! نذر كرده بودم اگر بچه دار شدم يك من روغن و يك من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد براي ماهي هاي دريا.»
پسر گفت «اينكه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.»
زن رفت يك من عسل و يك من روغن خريد داد به پسرش.
پسر عسل و روغن را ورداشت برد كنار دريا. ديد پيرزني نشسته آنجا. پيرزن پرسيد «پسرجان داري كجا مي روي؟»
پسر جواب داد «مادرم نذر كرده يك من عسل و يك من روغن بيارم براي ماهي هاي دريا.»
پيرزن گفت «ننه جان! ماهي عسل و روغن مي خواهد چه كار! آن ها را بده به من پيرزن تا بخورم و به جانت دعا كنم.»
پسر ديد پيرزن حرف درستي مي زند و گفت «باشد!»
و عسل و روغن را داد به پيرزن و خواست برگردد كه پيرزن گفت «الهي كه دختران انار نصيبت بشود پسرجان!»
پسر پرسيد «ننه جان! دختران انار كي ها هستند؟»
پيرزن جواب داد «سر راهت به باغي مي رسي؛ همين كه پايت را گذاشتي تو باغ صداهاي عجيب و غريبي به گوشت مي رسد. يكي مي گويد نيا تو مي كشمت! ديگري مي گويد نيا تو مي زنمت! پسرجان! از اين حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نكن و يكراست برو جلو, چند تا انار بچين و برگرد.»
پسر راه افتاد و در راه رسيد به باغ. رفت چهل تا انار چيد و برگشت. در راه يكي از انارها پاره شد؛ دختر قشنگي از توي آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
پسر آب و نان نداشت كه به او بدهد و دختر افتاد و مرد.
كمي بعد يك انار ديگر پاره شد. دختر قشنگي از توي آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
اين يكي هم افتاد و مرد.
در طول راه دختر ها يكي يكي از انار آمدند بيرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند.
پسر رفت و رفت تا رسيد كنار چشمه اي. انار آخري پاره شد, دختر قشنگي از توش درآمد و نان و آب خواست.
پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «اين دختر سراپا برهنه را كه فقط يك گردنبند به گردن دارد نمي توانم ببرم به شهر. بايد اول بروم و برايش لباس بيارم.»
هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد, پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همين جا بمان زود مي روم و بر مي گردم.»
و تنها راه افتاد سمت شهر.
درخت نارنجي كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.»
درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست.
كمي كه گذشت دده سياهي كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب ديد, خيال كرد عكس خودش است. گفت «من اين قدر خوشگل باشم, آن وقت بيايم براي خانم كوزه آب كنم.»
و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه.
خانم پرسيد «كوزه را چي كار كردي؟»
پ . ن:این داستان هم برای دختران گلم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت توسط abb2 |
|
|
خجه چاهي: يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. زني بود به اسم خديجه كه مردم اسمش را جمع و جورتر كرده بودند و به او مي گفتند خجه.
خجه خيلي خودپسند و پر حرف بود و مرتب از شوهرش انتظاراتي داشت كه اصلاً با وضع زندگي و كسب و كار او جور درنمي آمد.
همه شب كه شوهرش خرد و خسته مي آمد خانه, خجه به جاي دلجويي و حرف هاي نرم, شروع مي كرد به ور زدن و بناي داد و قال را مي گذاشت و مي گفت «كاشكي گم و گور شده بودي و به جاي خودت خبرت آمده بود خانه. حيف نيست به تو بگويند شوهر! آخر اين چه مخارجي است كه تو مي دهي؟ به مردم نگاه كن ببين چه جوري خرجي به زن هاشان مي دهند و چه چيزهايي براي زن هاشان مي خرند. يل قلمكار هندي, كفش ساغري, پيرهن تور, پاكش قصواري, چادر گلدار, چاقچور دبيت؛ ولي من چي؟ هيچي! بايد سر تا پا و دوازده ماه لباس كرباسي تنم كنم و عاقبت از غصه آرزو به دلي بتركم.»
مرد بيچاره در جواب زنش مي گفت «اگر تو به زن هاي همسايه نگاه مي كني, شوهران آن ها هر كدام روزي پنج ريال درآمد دارند و من روزي چهار عباسي بيشتر درآمد ندارم. ببين تفاوت از كجا تا كجاست؟ شكر خدا كه چشم و گوش داري و مي شنوي و مي بيني كه آن ها كاسبكارند و من هياركار. هر كسي بايد مطابق درآمدش بخورد و بپوشد. مگر نشنيده اي كه گفته اند چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن.»
مرد بيچاره وقتي ديد زنش به هيچ صراطي مستقيم نيست, با خودش گفت «بايد اين زن و زندگي را ترك كنم و برم جايي كه از دست اين زبان دراز راحت شوم.»
و يك شب بي سر و صدا از خانه زد بيرون و به جايي رفت كه زن هر چه دنبالش گشت پيداش نكرد.
خجه از آن به بعد تند خوتر شد و آن قدر به همسايه ها زبان تلخي كرد و جنگ و جدال راه انداخت كه اهل محل دسته جمعي رفتند پيش كدخدا و از دست او شاكي شدند.
كدخدا فرستاد خجه را آوردند.
تا چشم خجه افتاد به آن جمع دروازه دهنش را واكرد و بي اعتنا به كدخدا همه را بست به ناسزا.
كدخدا گفت اي زن بدزبان! جلو دهنت را بگير و اين همه جفنگ نگو والا جوري مجازاتت مي كنم كه تا زنده اي يادت نرود.»
خجه گفت «من اينم كه هستم و از توپ و تله تو هم نمي ترسم.»
كدخدا به فراش ها گفت خجه را كردند به جوال و با چوب و چماق افتادند به جانش و تا مي خورد كتكش زدند.
از آن به بعد, خلق و خوي خجه تغييري كه نكرد هيچ, زبان تلخ تر هم شد؛ طوري كه همه اهالي ده به ستوه آمدند و باز رفتند پيش كدخدا شكايت كردند.
كدخدا همه ريش سفيدها را جمع كرد و بعد از مشورت با آن ها و عقل سر هم كردن, گفت خجه را گرفتند و بردند انداختند به چاهي در يك فرسخي ده.
دو سه روز بعد, چوپاني رفت سر چاه دلو انداخت براي گوسفندها آب بكشد؛ اما همين كه دلو را بالا كشيد, ديد به جاي آب مار كت و كلفتي توي دلو است. چوپان يكه خورد و خواست مار و دلو را بندازد به چاه, كه مار به زبان آمد و گفت «تو را به خدا قسم من را از دست خجه چاهي نجات بده, در عوض خدمت بزرگي به تو مي كنم.»
چوپان مار را از چاه درآورد. از او پرسيد «چرا اين قدر وحشت زده اي؟»
مار جواب داد «سال هاي سال بود كه من در اين چاه بودم و هيچ جانوري جرئت نداشت به آن قدم بگذارد, ولي دو سه روز پيش سر و كله زني پيدا شد به اسم خجه چاهي و از بس حرف زد و به زمين و زمان بد و بي راه گفت كه از دست اين زن امانم بريد و جان به لبم رسيد. هر چه مي خواستم راه فراري پيدا كنم و خودم را از اين چاه بكشم بيرون, راهي پيدا نمي كردم. تا اينكه تو آمدي و من را نجات دادي. حالا مي خواهم عوض خدمتي كه به من كردي, خدمتي به تو بكنم.»
چوپان گفت «از دست تو چه كاري ساخته است؟»
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت توسط abb2 |
|
|
پـيله ور :
يكي بود؛ يكي نبود. پيله وري بود كه يك زن داشت و يك پسر شيرخوار به نام بهرام. هنوز پسر را از شير نگرفته بودند كه پيله ور از دنيا رفت. ر
زن پيله ور ديگر شوهر نكرد و هم و غمش را صرف بزرگ كردن پسرش كرد. ر
كم كم هر چه در خانه داشت فروخت خرج كرد و تا بهرام را به هيجده سالگي رساند ديگر چيزي براش باقي نماند, مگر سيصد درم پول نقره كه براي روز مبادا گذاشته بود. ر
يك روز اول صبح, بهرام را از خواب بيدار كرد و گفت «فرزند دلبندم! شانزده هفده سال است پدرت چشم از دنيا بسته و مادرت پاي تو بيوه نشسته. شكر خدا هر جور كه بود دندان گذاشتم رو جگر. با خوب و بد دنيا ساختم و اسم شوهر نياوردم تا تو را به اين سن و سال رساندم. حالا ديگر بايد زندگي را رو به راه كني و كسب و كار پدرت را پيش بگيري. بروي بازار, از يك دست چيزي بخري و از دست ديگر چيزي بفروشي و پول و پله اي پيدا كني كه بتوانيم چرخ زندگيمان را بگردانيم.» ر
بعد رفت از بالاي رفت كيسه اي را آورد. گرد و خاكش را تكاند. درش را واكرد و صد درم از توي آن درآورد داد به بهرام. گفت «اين را بگير و به اميد خدا كارت را شروع كن .» ر
بهرام پول را گرفت؛ از خانه رفت بيرون و به طرف بازار راه افتاد. ر
داشت از چار سوق بازار مي گذشت كه ديد چند جوان گربه اي را كرده اند تو كيسه و گربه يك بند ونگ مي زند. بهرام رفت جلو پرسيد «چرا بي خودي جانور بيچاره را آزار مي دهيد؟» ر
جوان ها جواب دادند «نمي خواهد دلت به حالش بسوزد! الان مي بريم مي اندازيمش تو رودخانه و راحتش مي كنيم.» ر
بهرام گفت «اين كار چه فايده اي دارد؟ در كيسه را وا كنيد و بگذاريد حيوان زبان بسته هر جا كه مي خواهد برود.»ر
گفتند «اگر خيلي دلت مي سوزد, صد درم بده به ما, گربه مال تو.» ر
بهرام صد درمش را داد و گربه را از كيسه درآورد و آزاد كرد. ر
گربه به بهرام نگاه محبت آميزي كرد؛ خودش را به پاي او ماليد؛ پاش را بوسيد و گفت «خوبي هيچ وقت فراموش نمي شود.» ر
و راهش را گرفت رفت و از آن به بعد گاهي به بهرام سر مي زد. ر
تنگ غروب, بهرام دست از پا درازتر به خانه برگشت. مادرش پرسيد «بگو ببينم چه كردي؟ چه خريدي؟ چه فروختي؟» ر
بهرام هر چه را كه آن روز در بازار ديده بود بي كم و زياد تعريف كرد. مادرش هم با حوصله به حرفهاش گوش داد و آن شب چيزي به او نگفت. ر
فردا صبح, مادر گفت «پسرجان! ديروز پولت را دادي و جان جانوري را خريدي؛ اما بهتر است بيشتر به فكر گذران زندگي خودمان باشي. امروز صد درم ديگر مي دهم به تو كه بروي بازار دنبال داد و ستد و رزق و روزيمان را در بياري.» ر
بهرام پول را گرفت و باز راه افتاد طرف بازار. ر
نرسيده به ميدان شهر ديد چند جوان به گردن سگي قلاده انداخته اند و به ضرب چوب و چماق او را مي برند جلو. بهرام دلش به حال سگ سوخت. گفت «اين سگ را كجا مي بريد؟» ر
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت توسط abb2 |
|
|
پسر خاركن با ملا بارزجان:
پير مرد خاركني بود و پسري داشت كه از بس او را دوست داشت اجازه نمي داد از خانه پا بيرون بگذارد. حتي نمي گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببينند. ر
روزگار گذشت تا خاركن پير پير شد و پسرش به سن بيست و پنج سالگي رسيد. ر
يك روز خاركن به پسرش گفت «پسرجان! تا حالا نگذاشتم كار كني و خودم به هر جان كندني بود يك لقمه نان درآوردم. اما ديگر جان كار ندارم و نوبت رسيده به تو كه بروي نان به خانه بياوري.» ر
پسر گفت «چشم!» و طناب و تبري ورداشت و روانه صحرا شد. ر
اما, چون تا آن سن و سال به سياه و سفيد دست نزده بود و حال كار نداشت, نتوانست خار بكند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. اين بود كه راه افتاد سايه اي پيدا كند و توي آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسيد به قصر دختر پادشاه و در سايه آن گرفت تخت خوابيد. ر
دختر پادشاه آمد لب بام و ديد جوان بلند بالا و خوش سيمايي خوابيمده در سايه قصر. براي اينكه از حال و روز پسر سر در بيارد, يك دانه مرواريد انداخت طرف او, مرواريد به صورت پسر خورد و از خواب پريد و ديد دختري مثل پنجه آفتاب نشسته لب بام و دارد نگاهش مي كند. ر
دختر پرسيد «تو كي هستي و از كجا آمده اي؟» ر
پسر جواب داد «من پسر مرد خاركنم. پدرم گفته برو صحرا خار بكن تا ببريم بازار بفروشيم و امروز معاش كنيم. من هم با اين طناب و تبر به صحرا آمدم؛ ولي از زور گرما طاقتم طاق شد و آمدم اينجا خوابيدم. خلاصه, نه تن خاركندن دارم و نه روي رفتن به خانه.» ر
مهر پسر خاركن به دل دختر پادشاه نشست و يك دل نه صد دل عاشق او شد. چند دانه مرواريد برايش ريخت پايين و گفت «اين ها را ببر براي پدرت.» ر
پسر خاركن مرواريدها را ورداشت و با خوشحالي راه افتاد به طرف خانه. ر
وقتي به خانه رسيد, پدرش گفت «دست خالي برگشتي و يك بوته خار هم با خودت نياوردي؟» ر
پسر گفت «چيزي آورده ام كه بيشتر از صد پشته خار مي ارزد.» ر
خاركن گفت «كو؟ من كه نمي بينم چيزي دستت باشد.» ر
پسر دست كرد مرواريدها را از جيبش درآورد و گفت «اين ها را بگير ببر بازار بفروش و خرج زندگي مان بكن.» ر
چند روزي كه گذشت, پسر خاركن به مادرش گفت «بلند شو برو پيش پادشاه, دخترش را برايم خواستگاري كن.»ر
مادرش گفت «مگر عقل از سرت پريده؟ تو پسر خاركني و او دختر پادشاه. آن وقت چطور انتظار داري پادشاه دخترش را بدهد به تو؟» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت توسط abb2 |
|
|
سريال نرگس هم تموم شد.( آخ كه چه بد!!) 80 شب 75 درصد مردم ( آمار صدا و سيما) سركار بودند تا اين سريال نه چندان موفق رو ببينند( از نظر من).يه 10 قسمت اول رو ديدم از داستان و سطح پايين كار( البته به جز بازي بازيگرا) بدم اومد و نگاه نكردم ولي بعد از يك مدتي شده بود برام سرگرمي.آخه عادت كرده بودم شبا بشينم سريال نگاه كنم و سوتي ها و اشتباههاي كارگردان رو بگيرم و حرص بخورم( آخه يكي نبود بگه مريضي خودتو حرص مي دي). شبي نبود كه جناب كارگردان سوتي نداده باشه.از اين ناراحتم كه چرا سوتي هاشو يادداشت نكردم تا الان با ذكر قسمت براتون بيارم.متاسفانه اشتباهات بزرگي بود كه قابل هضم نيست مثل: زاييدن نسرين كه مثل معجزه بوده و يك بچه شش ماهه خدا بهش داد ( نمي دونم بچش اين همه تو شكمش بود ته ديگ نشده بود). يا تو بالاي شهر تهران شما خونه رهن كني 7 ميليون تومن اونم تو اون برج تو شوش بهت نميدن. يا صحنه اي كه حدود 5/1 سال ازش مي گذره ولي لباس نرگس عوض نميشه . يا اومدن بهروز از در شركت و سوار موتور شدن اون كه صحنه بعدي پدر بهروز جلوي همون در واميسته معلوم مي شه اينجا خونه بوده نه شركت( حداقل جاي ذوربين رو هم عوض نكرده) يا: آخه كدوم خري ( عمو نرگس) مي ياد يه همچون خونه اي با اون متراژ بده بچه هاي برادرش زندگي كنند و اونوقت خودش هم مشكل مالي داشته باشه. يا: زياد فكر نكنيد چه جوري شراره تونست عزيز رو شناسايي كنه ( جايي كه عزيز و شوكت و شراره تو راهرو خونه بودند) من كه تا حالا نديدم آدمي قيافه يك نفر ديگر رو از توكلاه كاسكت شناسايي كنه. يا : ................ باز هم ناراحتم چرا يادداشت نكردم ولي زياد مهم نيست افسوس بيشتر اينه كه كارگردان فرمودند ( تو روزنامه ) من راه رو براي بقيه باز كردم كه سريالهاي درام بسازند وههههههههههههه.اين طور پيداست يك سريال پليسي داره كار گردان مي سازه اوميدوارم مثل اين يكي اينقدر مفتضه نباشه و براي وقت مردم ارزش قائل باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت توسط abb2 |
|
|
روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند
شب را آنجا سپري کنند.زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت
دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و
ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين
اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد :
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو
را پيشنهاد و قرباني کردم .چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .
دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه
دلايل آن اتفاقات شويد.
* آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند
* دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده.
* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است . به همين دليل است که ما آنرا به زبان انگليسي يا هديه مي ناميم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت توسط abb2 |
|
|
پرنده طلايي: روزي, روزگاري پيرمرد و پيرزن فقيري در آسياب خرابه اي زندگي مي كردند. ر
سال هاي سال بود كه پيرمرد پرنده مي گرفت مي برد بازار مي فروخت و از اين راه زندگي فقيرانه اش را مي گذراند. ر
روزي از روزها, وقتي رفت دامش را جمع كند, ديد پرنده طلايي قشنگي افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توي توبره اش كه يك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت «اي مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بيا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم.» ر
پيرمرد گفت «اي پرنده طلايي! من آرزو دارم از زندگي در اين آسياب خرابه خلاص شوم و با زنم در خانه خوبي زندگي كنم.» ر
پرنده طلايي گفت «آزادم كن تا تو را به آرزويت برسانم.» ر
پيرمرد پرنده طلايي را آزاد كرد. ر
پرنده طلايي پيرمرد و پيرزن را برد به خانه قشنگي كه در كنار جنگلي قرار داشت و همه جور وسايل آسايش و خورد و خوراك در آن مهيا بود. ر
پرنده طلايي گفت «اين خانه و هر چه در آن است مال شما. با هم به خوبي و خوشي زندگي كنيد.» ر
بعد, يكي از پرهاش را داد به آن ها. گفت «هر وقت با من كاري داشتيد, اين پر را آتش بزنيد فوراً حاضر مي شوم.» و خداحافظي كرد و پر زد و رفت. ر
پيرزن و پيرمرد خيلي خوشحال شدند كه بخت با آن ها ياري كرد و زندگيشان از اين رو به آن رو شد. ديگر هيچ غم و غصه اي نداشتند. صبح به صبح از خواب بيدار مي شدند. با هم گشتي مي زدند. بعد مي آمدند مي نشستند تو ايوان. سماور را آتش مي كردند. صبحانه مي خوردند و باز در ميان سبزه و گل ها گشت مي زدند و وقت مي گذراندند تا ظهر بشود و شب برسد. نه با كسي كاري داشتند و نه كسي با آن ها كاري داشت. ر ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت توسط abb2 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
خانواده یک مجموعه از افراد یا روابط است که می توان در آن خانواده مطالب زیادی فراگرفت.
دراین وبلاگ نیز سعی شده خانواده ای تعریف شود از معلومات نویسنده و مطالب دیگران در سایتهای مختلف برای یادگیری. |
| پیوندهای روزانه |
|
حرفهای مدیریتی برنامه های سودمند 1 برنامه های سودمند2 آیا می دانید که.... جدول سمبل سال های مختلف آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 بهمن 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
پارمیدا کوچولو کوچه پرستار محرری پرستار محرری 2 راهنمای سایتها مردونگي امیر نباتیکا هر آنچه از ریاضی خوابگرد InnA زندگي تازه شادي خوابگرد نامه عدم قطعيت |